تبليغاتX
شب یلدایی و بارانیم بی تو
دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند.....از گوشه ي بامي كه پريديم , پريديم
Click for Full Size View

عنكبوت

 

 

TinyPic image

 

به من تنیده شده بود

مثل تار عنکبوتی که زندگیت را به لجن می کشد

من که دوستش نداشتم !!!...

آخر ...

من که هستیم بسته به تار تار موی توست 

راستی ، تو كه ... دوستم داري ؟!!

 خاصيت عنكبوتي ام شايد دست و پاي زندگيت را بسته تر از وسعتت مي كند

پيله نمي كنم كه پيله شوم پروانگي ات را

تار نمي بافم كه قفس شوم پريدنت را

شايد آسمان لايقت شد

 

... مي دانم ، بي آنكه بگويي

تو هم تنيده شده اي به كسي كه تنيده به ديگريست

مي فهمم

زندگي پر است از تار عنكبوتهاي ناگزير!!!!!!!

 

اه

TinyPic image

 

 

 

احساس بدي دارم .........

 

 

دارم بالا ميارم خودمو ، روزامو ، دنيامو  ،خاطره هامو ،همه چي رو .همه چــــــــــــــــــــــــي

 

مثل لقمه هاي جويده شده و سالها مونده توي دهنم .مثل افكار گنديدم که بوی  ساعت ۹شب کوچه ها رو یادم میندازه

 

از تصورشون حالم بدتر ميشه .همه هستيمو اينجا  دارم  بالا ميارم

حس مي كنم دارم كم ميشم  سبك ميشم .......

 

پَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر اما کثیف

 

دستام پاهام سرم كم وزن شدن  و بي جون . انگار غوطه ورم.

 

هيچ چي نيست . مثل تو که هیچ وقت نبودی.حرصم گرفته طوری که دندونام دارن خرد میشن

 

مي دوني چي مي گم . همه چي كه ديدني نيست آخه اااااااااااااااااااااااااااااااااه

 

سسسسسسسسسسسسسسسسسسس

 

لطفا خفه شو

 

عادت که نداری اما این یه بار فقط همین یه بارو

 

بفهم!

 

 

 

 

 

 

....سر گيجه
    

       اتاق ، پنجره ، باران ، فقط تويي كه كمي

   "نباخته"درك نمي كند چگونه مي شكني

   عبـور دودهاي پياپي و قُل قُلـي خفيــف 

   هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس !  ...

   شلنگ کوچک حوض قلیان آمدست آبتنی

    مرا که دود می شوم آرام در فضای اتاق

    شبیه بخار دمیده  زسیگار، پُک نمی زنی؟

    چقدر سر به زير شُدست سر به هوايي من

    چقدر دیده ای دخترکی شده باشد شبیه پیرزنی

    منم که نشستـه ام خمـوش در همیــــشه خویش

    تویی که چو پادشاه هزار ساله،بی درنگ درمنی

    سرم بلند مي شود و بي هوا در اتـاق مي چرخد

    به دور و حواشيش پُرست پروانه های پیله تنی ــ

     که ـ با ـ  و  ـ بدون ـ پیله ناخوش احوالند ، اندکی

    تو از کدام شعورشاعرانگی پروانه، لاف مي زني

    نه گيج كه نمي رود سرم،"حال من هميشه خوشست"

    چقدر تنگيده دلم از نگفتن اين جمله دوست داشتني !

    هزار بار گفته ام كه بي تو بَســــــي کَمَم ولی

    تو می شنوی و خودت را به خواب می زنی

    منم ـ کسی که شبیه نیست ذره ای به خودش

    تمام تنش پر شده از بوسه ی لبی دهنی . ..

    چقدر مرده ام از روزمرگی ، نبودنهــــا  

     چقدر شده گـــــوری ، اندازه خودت بِكَني

     بپیچ دور گردن من دو دست خود چون دار

     و ضربه آخر، بزن ، بپوش از براي من كفني

 

بهار
 

 

واسه خودم آرزویی ندارم ...اما واسه تو یه عالمه

عزیزترینم ! سال خوبی داشته باشی

 

 

بعید نیست از زمستان که تن بسوزاند

ز سوز و سردی خود ابرها را بگریاند

دلم گرفته عجیب از  بهار نو ظهور

عروس هزار رنگ فصلهای بی عبور

دلم گرفته به جای تمام سبزه ها

که روی سفره دعا کردند برای سبز بودن ما

و ۱۳روز نحس که میگذشت را به انتظار نشست

و زردی و کسالتمان را به ریش آب بست

دلم گرفت به جای تمام ماهی ها

که بستری تنگها شدند جای آبی دریا

و گریه کنان سر هفت سینمان ماندند

برای شادی و میمنت سالمان "الم نشرح"خواندند

دلم گرفت برای اشک کودکی معصوم

شنید باز: کنار بایست بچه دست زدن ممنوع!

نگاه کرد به لباسهای خودش که داشت می پوسید

"بهار برای همه نیست " او ولی نمی فهمید

 

 

 

 

موازی

 

به امتـداد بي انحناي دو خط موازي نخند

به انتهاي دو خط كه به هم نمي رسنـــد

چقدركشيده ام اين خط را كه منحني شود

به سوي تو يا من چه فـــــــرق مي كند

و هي سوال كوچكي كه مي شود بزرگ

به حجم بي خلا ء مغز منجمدم بخار مي دمد

شبيه يك گريزاز مركز، از شعاع ذهن من

 به دور و حواشـي لاشه من پـرسه مي زند

به انتهاي دَوَران كه رسيد سرش گيج مي رود

به شاهراه تنم مي رسد و خون گرم مي مكد

نگاه كن و كمي فكر و بعد ... زودتر بگذر

و مثل همه فكر كن نديده اي، كسي نمي فهمد

تفاله مرا... تف كن و بپاش در آن كوچه

كه هيچ كس از اضطراب مرگ نمي ترسد

دوباره هلهله كن ، بخند، رها شدي آري

ز دام دختر خزان زده اي كه دگر نمي خندد

شب بي فردا

 

 

چشات هميشه خسته ست  ونازشو نو من مي كشم

 

هيچ وقت نمي گي كه منم يه آدمم خسته مي شم

 

 هر چي كه منتظر شدم واسه نوازشهاي تو

 

هيچ وقت نشد معجزه اي ،فداي يك نگاه تو

 

منتي نيست عزيز من تو نازتم واسم بسه

 

اگر چه نيستي مال من ، غمت واسم هم نفسه

 

 

مني كه با ياد چشات يه لحظه آروم ندارم

 

چطور توي تنهاييات مي خواي كه تنهات بذارم

 

دلم می خواد داد بزنم اما نفس واسم کمه

 

هوای من پر از توٍ، تويي كه خالي از منه

 

كدوم يكي از اين شبا ، شب وداع ما دوتاست

 

شبي كه فردا نداره، گريه من بي انتهاست

 

 

 

فقط بمون

منــو اينجا جا نذارهر چـــي كه تـو خواستـــي همون

 

قول مي دم شكايتي نباشه،هيچي هم نگم فقط  بمون

 

من اگه سكــوت لحظه هاي ترسٌ مي كٌشم براي توســت

 

واسه اين كه بغض من نشكنه تو غرورچشم هردومون

 

یلدای من××
 

-*شب یلدا*-ی یلدایی من بی تو می گذرد

هر چند بی تو همه شبهای من لبریز از لحظه های یلدائیست

بی تو اما هم نفس تمام خاطراتمان

گریستن میان بازوانت

حس بی همتای دیدن لبخند بر لبانت

تنها صدایی که همه وجودم را پر کرده

صدای خواندن توست

لرزش محسوس دستت روی سیمهای گیتار

و سراپا شوق شدنم

........

دیگر نمی توانم بنویسم

چشمم کلیدها را نمی بیند و دستانم خیس است

اما تو بهتر می دانی که می خواهم چه بگویم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نفرت...
 

بین خودمان بماند 

"هر چه گذشت"

گناههای کرده را اعتراف نکنیم پیش خودمان

اینگونه بهتر است

کسی چه می فهمد

مثل خودمان که نمی فهمیم !!!

.......

نه بین خودمان هم نماند

من از این سرگیجه ها و احساس گناه نفرت دارم

من از آشفتگی این روزها بیزارم

اما از تو بیشتر از بیزاری این روزها سرشارم

ترجیح می دهم این بیزاری را

این فراموشی را

به بودنهای کوتاه تو

به لبخندهای شوق آورت !!!

...

کاش می شد ترجیح نداد

.....

وتا هنوز و تکرار و همیشه تو را داشت

محتاج تو

 

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست

فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست

در من نفسي نيست ، نفسي نيست

**************************

نكن امروز را فردا بيا با ما كه فردايي نمي ماند

كه از تقدير و فال ما در اين دنيا كسي چيزي نمي داند

**************************

 تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود

 ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست

 من در پي خويشم به تو بر ميخورم از خود

من گم شده ام در تو ، به من دسترسي نيست

**************************

در اين دنياي وانفسا كه مي بارد به سر آوار

 به حال خود مرا مگذار رهايم كن از اين تكرار

در اين دنياي وانفسا تويي تنها منم تنها

نكن امروز را فردا بيا با ما بيا با ما

ابی

هوای تو!

نمی خوام پیشم بمونی ، اگه بودنم عذابه

تو هوات نفس کشیدن واسه من فقط یه خوابه

خستمه،خيلي غريبم تو سكوت عصر پاييز

آخه گرمي نفسهات به تن من نمي تابه

گاهي وقتا توي گوشم ،كسي آهسته مي خونه

اين همه خواستن بي جا اوج پوچي سرابه

به سكوتت پيله بستي ،گل من حرفي نداري؟

باشه حتي يه نگاهت واسه من جام شرابه 

آغوش تو

وقتي رو سينهَ تِ سرم

حس مي كنم غم ندارم

از همه چي رها مي شم

وقتي تو رو كم ندارم

نياز بودنت واسم

فكر نكني يه عادته

ساده دارم بهت مي گم

فكر نكني جسارته

غروب بود و مرگ به روز پيله بست

و "من" غرور سخت درون خود شكست

باران

 

باران که می بارد

 به اندازه قطره هایی که در دستانت جای می گیرند

                                                        دوستم داری

و من................

به اندازه تمام قطره هایی که از لمس دستان گرمت محروم می مانند

به اندازه تمام ابرهایی که دلتنگ بوده اند و دلتنگ می شوند

به اندازه تمام ذره هایی که فرود آمده اند یا نیامده اند

به اندازه تمام چشمه هایی که خشکیده اند

چشمه هایی که جوشان خواهند شد

!!!!!!دوستت دارم!!!!!!

سراب

 

همین سکوت سرد تمام سهمم است

دلم گرفته است

و این درخت بید که جای شانه ات پناهگاهم است

و شاخه های سرد که مثل دست تو به گردن من است

و هیچ کس و من و این دوگانگی

و این خزان غم ، دل بهانه گیر

كدام سد شكست

چه رشته اي گسست

به راستي بگو دلت كجا ،چرا

مرا به شعله ها 

به باد هديه كرد!!!

گناه

ترک برداشتند خوابهای معصومانه ام

 

درست وقتی گونه هایم با نوازش دستانت احساس گناه نکرد

نگاه کن!

پوست انداخته ام زیر پوستی که نمی شناسمش

 

 

برای کدام پنجره دست تکان دهم

که مرا به امتداد این شبهای هراس آلود نبرد.

ساحل بی قرار کدامین دریا باشم که با تابش خورشید تبخیر نشود

حالا که چشمه ها خشکیده اند و ما نیز

به حرمت کدام پاکی قسم خواهی خورد

دلم گرفته است اما پاییز بی گناه است

تقصیر او نیست اگر تن داده ایم به آنچه نباید می شد.

دلم طوفانیست و هوایی تازه می طلبم

دستهای تو را می خواهم و شانه امنت را...

نوازشت را می خواهم و صدای گرمت را...

 

 

 

لحظه های یخ زده بی تو بودنم را عبور می کنم

نه نفرین می کنم نه...

                                    فریاد می زنم.

دیریست که فریادهایم را سکوت می کنم

تا انعکاس موجهای خسته فریادم آرامش ساحلی قلبهای لبریز از تهی را تهدید نکند.

باد می آید و خیال مرا تا دوردستهای دور می برد

این تویی که روی لحظه های تار من آهسته قدم میزنی؟

ابرها متراکم می شوند

                                       (و مرا نیز در خویش می فشارند)

به عکس تو که نفس به نفس در برابرم نشسته خیره می شوم.

حس میکنم سردت شده،

پنجره را می بندم و دستهاي سردت را هاه مي كنم.

پشت پلكهايت غبار مي نشيند،روي بر مي گرداني

احساس تلخي گلويم را مي فشارد

...

...

آه ...مي دانم   

باران را دوست داري و من كه پنجره را ......

نمي خواستم آسمان را از تو بگيرم باور كن!

قول مي دهم جاي ابرها چشمهايم را قربانيت كنم

و پا به پايشان برايت ببارم

 

 

 

 

تنها برای توست اگر حرفی هنوز هست... من که به همه بایدها باخته بودم، همه آنچه را که حتی احساس داشتنش را نداشتم. و تو پیدا شدی... و آرزوهایی که حس و حال خواستنش را حتی برای خود نداشتم مشتاقانه برای تو خواهان شدم مهم نیست که حالا سیاه و خاکستری را بیش از آبی دوست دام و اینکه دیگر لحظه های ابری و بارانزده را جای همه روزهای آفتابی می پرستم و تنهایی را...

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: yek7om | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog